خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

بند یک: از حقوق مسلم هر بنی بشری آن است که یک رفیق دم دست داشته باشد، که هر وقت و هر لحظه اراده کند زنگ بزند بگوید : هی “فلانی”! بیست دقیقه دیگر فلان جا باش، عشق و حال لازمیم.

تبصره یک: بدیهی است مخالفت “فلانی” فوق الذکر، به هر نحو ممکن، جنایت علیه بشریت تلقی خواهد شد.

ریسایکلینگ!

آدم ها چند دسته اند:
یک دسته از زمان خوشان جلوترند. دانشمندان، هنرمندان، نویسندگان و … از این دسته هستند. با کمی تخفیف (تعریف از خودمان نباشد : )) )  بلاگ نویس ها هم از همین دسته اند.

یک دسته با زمان پیش می روند. کسانی که اخبار علمی، رویداد های هنری، آثار نویسندگان و با کمی تخفیف (تعریف از خودمان نباشد : )) ) پست های بلاگ ها را منتشر می کنند (البته با ذکر منبع) از این دسته هستند. حالا یا در سایت ها یا در شبکه های اجتماعی و غیره تفاوتی ندارد.

یک دسته اما از زمان کلا عقب ترند. اینها کسانی هستند که مطالب منتشر شده در سایت ها، بلاگ ها، ایمیل ها ، اس ام اس ها و … را آن هم دست چندم منتشر می کنند، آن هم بدون ذکر منبع، آن هم در دوره زمانه ای که با پلاس و فیسبوک و غیره به راحتی میتوان لینک ها مفید را به اشتراک گذاشت.  اجازه دهید مسئله را بیشتر تشریح کنم. یک عده پخته اند، یک عده دیگر خورده اند و پس داده اند، اینها دارند از نو میخورند، چندش آور نیست انصافا؟؟

مرغ یا تخم مرغ؟

الان بزرگترین سوال زندگی من اینه که:

حماقت نتیجه شادیه،  یا شادی نتیجه حماقته ؟!

یعنی ممکنه حالت سومی هم باشه؟ آیا؟

یا حالت چهارم

یا حالت پنجم

یا …

حقیقت تلخی بر من آشکار شده است:

چیزی که روابط عمیق و پایدار را شکل میدهد علایق مشترک نیست بلکه دردهای مشترک است!

پرتوی سایه ها

نور بود و دود بود و صحنه
ساز بود و آواز بود و شادی
من بودم و من بودم یک ذهن خالی

رنگ بود و رقص بود و دست ها
پا بود و پاشنه بود و قالی
من بودم و من بودم و اوهام پوشالی

“کجای آسمون صافه؟
نه این آغاز بی فرجام
نه موندن های بی حاصل
نه رفتن های بی هنگام”
{ عبدالجبار کاکائی }

نسبت آدم تنها و تنهایی، شبیه حلزون است و لاکش
هر جا که برود تنهایی اش را همراه خودش می برد.

زوج و فرد

می توان با زندگی جنگیید
می توان با زندگی رقصید

می توان زندگی را بلعید
می توان زندگی را فهمید

می توان زندگی را شد
می توان زندگی را کرد

می توان زندگی را باخت
می توان زندگی را ساخت

که نیاز دارم به نوازش کردن

به ستایش کردن

اما…

به میخ های که بر دیوار کوبیده ام فکر میکنم

و به میخ هایی که بر من کوبیده شده

عجب منظره نامبارکی…

نمی دانم چه روزیست که روی بر می گردانم تا دیوار جدیدی بنا کنم

شاید بیرحمانه

شاید گستاخانه

شاید این اسمش زندگیست!

شاید…

از مضرات اطمینان

کبریت بی خطر که باشی، میذارنت گوشه جیبشون برای روز مبادا.

در عوض مشعل آتش رو روی دست می برن، با توجه و خیره در شعله های سوزان.

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.